خرید بک لینک
جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیریخت مو رو برعکس میبافه؟ واقعا نمیدونم چه جوری، ولی جای این که مو رو از رو بیاره، از زیر میبره. در نهایت البته به شکل عجیبی بافت در میاد ازش

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 15:17

همین پریشب بود که داشتم فکر می کردم اصلا بیریخت دلش برای من تنگ میشه؟ گاهی فکر می کنم نبودن من یه جاهایی براش دلچسب تره. وقت داره برای کلاسای زبان فوتبال و استراتژی های مربیگری کوفتی و بارها دیدن یه بازی و بررسی حرکتای بازیکنا، برای شرح دادن به بچه ها... و خب همه ی اینا گاهی اصلا وقتی برای من باقی نمیذاره. همینجوری که دورادور خودخوری میکردم و به این نتیجه میرسیدم که اون جادوی لعنتی (که وقتی به کسی نزدیکیم اجازه نمیده درست فکر کنیم) مسبب این عشقه و نه احساسات واقعی... تلفنم زنگ خورد و بیریخت پشت خط بود. بلافاصله تمام حس های بد فراموش شدن. گفت: "دلم تنگ شده لعنتی. هیچکس نیست اعصابم و خورد کنه. بیا خونه." و یه دفعه اونقدر دلم تنگ شد که دلم میخواست همون لحظه اونجا ظاهر بشم. البته نه اینکه قبلش دلم برای خونه تنگ نشده بود. فقط تو اون لحظه دلم برای خودش، فقط براش خودش تنگ بود... نه هیچ کدوم از کارایی که توی خونه سرگرمم میکردن. تو فکر بودم که جمعه هادی راحول و میبره و منم برمیگردم خونه مون. اونجایی که آرامشش از هرجای دیگه ای برام بیشتره. ولی حالا شنبه ست و من همچنان شب باید برم به "خانه پدری"

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 20:02

جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشت با انگشتاش موهامو شونه میکرد. مثل همیشه خوابآلود شده بودم از اثر انگشتاش توی موهام. یهو گفت: میدونی چند وقته موهاتو نبافتم؟ بعضی وقتا یه جمله ی ساده چقدر به دل آدم میشینه... گفتم الان ببافش بیریخدم. بعد سر حوصله موهامو سه قسمت کرد و شروع کرد به بافتن... گفته بودم بیریخت مو رو برعکس میبافه؟ واقعا نمیدونم چه جوری، ولی جای این که مو رو از رو بیاره، از زیر میبره. در نهایت البته به شکل عجیبی بافت در میاد ازش

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 20:02

نتیجه آزمون مبینا اومده و ناامیدکننده ترین چیزیه که حتی نمی تونم بگم می تونستم تصورش کنم... خیلی سخته یه بچه ی هجده ساله رو متقاعد کنی یک سال سختی کشیدن بهتر از یه عمر سختی کشیدنه. چون طبیعتش بیشتر گرایش به شیطنت داره و بدترش اینه که دوست پسر داره و حاضر نیست یه سال بذاردش کنار... بدی دخترا اینه که زیادی با دلشون جلو میرن. حالا اگه دوست پسرش میخواست کنکور بده، اولین کاری که میکرد کنار گذاشتن مبینا بود...پ.ن: پروکسیم یه کانال تبلیغ کرده بود که ری اکشن های منفی رو بسته بود... اینم یه مدل دیکتاتوری مدرنه...پ.ن 2: همسایه مون مربا درست کرده و برامون آورده. انقدم خوشمزه و ترش و شیرین درست میکنه که بیریخت مثل جویی موقع خوردن خودشو مربایی میکنه...پ.ن3: اون اولا که بیریخت میگفت من هله و هوله و بستنی نمیخورم برا عضله بده ها، همه ش جذب مشتری بود. بستنیا رو قایم نکنم همه رو یه روزه میخوره...پ.ن4: "وقتی یه پست رو آرشیو می کنیم کدوم گوری میره؟" اینم از نحوه سرچ زدن من...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 17:28

داشتم بیسکوییت پنجره ای می خوردم که همیشه منو یاد یه خاطره ی خاص میندازه. خاطره ای که تا امروز فکر میکردم تلخه. اما امروز وقتی به اون بیسکوییت کوچیک توی دستم خیره شده بودم، به این فکر کردم که درست مثل یه تله پورت عمل میکنه و منو از کوتاهترین مسیر مستقیم به شش سالگیم میبره. جوری که انگار اون اتفاق دیروز افتاده نه سالها پیش...آدم نمی تونه همه چیز رو به خاطر بسپاره. روزمرگی هیچوقت برای مدت طولانی توی ذهن نمیمونه. فقط اتفاقای خاص و متفاوتن که میتونن اون تله پورت ها رو بسازن. حالا ممکنه اون اتفاق های خاص، خوب یا بد باشن. و میدونم که همه مون دوست داریم خوب هاش رو تجربه کنیم. ولی اگه قرار باشه یه ترتیب برای انتخاب هام قائل بشم، اول اتفاق های خوب و بعد اتفاق های بد رو انتخاب می کنم (اجازه میخوام که مرگ عزیزان رو از این فهرست حذف کنم چون حتی بعد از هزار سال همچنان حس بدی به آدم میده) و در نهایت و از سر اجبار روزمرگی رو توی لیستم قرار میدم. چون خیلی از اتفاقای بد، فقط توی یه برهه از زمان بد هستن. مثلا حالا وقتی به اون اتفاق فکر میکنم به جای گریه های اون روز و شکستن قلبم، حیاط مدرسه توی ذهنم میاد و اون سرسره ای که همیشه سرش دعوا میکردیم. سبحانی رو یادم میاد که هم سنم بود ولی مثل یه خواهر بزرگتر مراقبم بود. شیدا رو یادم میاد با اون مهربونی ذاتیش و دویدن توی کوچه ی تنگ مدرسه رو... همه چیز مثل یه فیلم جلوی چشمم میاد و خوردن اون بیسکوییت ساده رو برام لذت بخش می کنه. جوری که مثل امروز با تمرکز و لذت و چشم های بسته می خورمش و مهشید رو به خنده میندازم...پ.ن: فنقلچه هندزفری منو جویده و به مرحله ای رسونده که دائم قطع و وصل میشه. براش یه کلاف بافته شده گذاشته م که بازی کنه ولی به نظر میاد اون تصو

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 17:28

راه راه دیشب پیام داد که از جمعه چند روز میخواد خونه مامان اینا بمونه ولی دست تنها با نی نی سختشه و منم میتونم شبا رو برم حداقل؟ فکر اینکه چند روز و مثل اون وقتا همه مون دور هم باشیم به شدت منو هیجان زده میکنه. از طرفی حالا که نی نی داره مامان و بابا میگه باید به زورم شده خاله گفتن و یادش بدم

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 17:28

صفحه بندی